الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )

مقدمهء مترجم 16

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )

گفتم : چه ميگوئيد در بارهء كسى كه بر امام عادلى خروج كند و با او بجنگد ؟ رمانى گفت : كافر است ، دوباره گفت : نه فاسق است ، من گفتم : در بارهء امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام چه گوئى ؟ گفت : او امام است ، گفتم : در بارهء جنگ جمل و طلحة و زبير چه ميگوئيد ؟ گفت : آن دو نفر از كردارشان ( كه بجنگ على آمدند ) توبه كردند ! من گفتم : اما داستان جنگ جمل درايت و مسلم است ، و اما حديث توبه كردن آنها روايت و منقول است ؟ رمانى گفت : آيا تو هنگامى كه آن مرد بصرى آن سؤال را از من كرد حاضر بودى ؟ گفتم : آرى گفت : اين سخن تو در مقابل آن سخنى كه من گفتم ( يعنى روايتى بروايتى ، و درايتى بدرايتى ) ! آنگاه پرسيد : تو كيستى و پيش كداميك از علماى اين شهر درس ميخوانى ؟ گفتم : من معروف بابن المعلم هستم و نزد شيخ ابو عبد اللَّه جعل درس ميخوانم ، گفت : بنشين تا من بازگردم . من نشستم و او باندرون خانه رفت و پس از لحظه‌اى برگشت و نامه‌اى سر بسته به من داد و گفت : اين نامه را باستادت بده ، من نامه را بنزد او آوردم ، ابو عبد اللَّه جعل ( استاد من ) نامه را گرفته شروع به خواندن كرد ، و هم چنان كه ميخواند بخنده افتاد ، سپس به من گفت : داستان تو در مجلس او چه بوده كه رمانى سفارش تو را در اين نامه به من نموده و تو را بمفيد ملقب ساخته ؟ من داستان را برايش نقل كردم و او مجددا بخنده افتاد . « 1 » قاضى نور اللَّه در مجالس المؤمنين پس از نقل داستان فوق گويد : و در كتاب مصابيح القلوب اين حكايت را بر وجهى ديگر آورده ، و سپس داستانى ديگر نقل مىكند كه ملخص آن چنين است : روزى قاضى عبد الجبار معتزلى يكى از بزرگان اهل سنت و دانشمندان نامى در علم اصول و كلام در مجلس درس خود نشسته بود و دانشمندان شيعه و سنى در مجلس او حاضر بودند شيخ مفيد كه در آن موقع مجتهد شيعه و قاضى عبد الجبار نام او را شنيده ولى تا آن روز او را نديده بود بمجلس وى در آمد و دم در صف نعال بنشست . پس از لحظه‌اى رو بقاضى كرده گفت : اگر اجازه دهى سؤالى است در حضور اين دانشمندان بپرسم ؟ قاضى گفت : بپرس ، مفيد گفت : اين حديثى كه شيعه روايت كنند كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در روز غدير فرمود : « من كنت مولاه فعلىّ مولاه » صحيح است يا شيعه آن را ساخته‌اند ؟ قاضى گفت :

--> ( 1 ) مجموعهء ورام ج 2 ص 302 ط طهران .